ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

 

 

 

هیچ وقت در زندگی مغرور نشو برگ ها زمانی میریزند که فکر میکنند طلا شده اند  


جدیترین لوازم طراحی ناخن جدیترین لوازم طراحی ناخن
مهر و شابلون مخصوص طراحی  ناخن
سی دی آموزش طراحی ناخن ۲۰۱۰
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 آذر 1388

یا حسین بن علی (ع) 

 

روزی در جنگلی کلاغی در تمامی طول روز بر روی شاخه درختی نشسته بود و هیچ کاری انجام نمی داد.

خرگوش کوچکی او را دید و از او پرسید: "آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را در گوشه ای بنشینم و هیچ کاری انجام ندهم؟".

کلاغ پاسخ داد: "البته، چرا نه".

خرگوش هم زیر همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز کرد.

ناگهان سرو کله روباهی پیدا شد. روباه پرید و خرگوش را گرفت و خورد. 

نتیجه: برای اینکه بتوانی بنشینی و هیچ کاری انجام ندهی، باید در جایگاه بالایی قرار داشته باشی!!!

 

یکشنبه 24 آبان 1388

دلزدگی از یک شغل 

 

نجار پیری بود که می‌خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می‌خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد. کارفرما از این که دید کارگرش می‌خواهد کار را ترک کند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی‌حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار ساختن خانه به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت :

 «این خانه متعلق به توست. این هدیه‌ای است از طرف من برای تو ». نجار شوکه شده بود. مایه تأسف بود

 اگر می‌دانست که دارد خانه‌ای برای خودش می‌سازد، مسلماً به گونه‌ای دیگر کارش را انجام می‌داد.

جمعه 8 آبان 1388

میلاد مسعود امام رضا (ع) بر تمامی مسلمین مبارک باد. 

 

 

 


کارمند بانک: می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟
مهندس کامپیوتر: من کامپیوترم ویروسی شده می‌تونی ویندوزم رو عوض کنی؟
پزشک عمومی: می‌تونی برای چهارشنبه که بچه‌ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟
دندانپزشک: بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟
تعمیرکار ماشین: این ماشین من نمی‌دونم چرا هی صدای اضافی می‌ده، می‌تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!
بازیگر: واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟
مدیر یه جایی: می‌شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟
موبایل فروش: آقا این گوشی ۳۳۱۰ ما رو می‌شه با یه N95 عوض کنی؟!

 
معلم: این حسن ما یه خورده تو ریاضی‌اش بازیگوشی می‌کنه می‌شه این پنج‌شنبه‌ی قبل از امتحان ریاضی‌اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!
نماینده مجلس: این شهرام ما خیلی پسر گلیه می‌خواد زن بگیره می‌شه کمک کنید معافی این بچه‌رو بگیریم؟!
کارمند سازمان سنجش: سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟
نویسنده: یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!
معمار: این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونه‌اش اُپن، فکر می‌کنی چند روزه تموم می‌کنی؟
طلا فروش: الان اوضاع سکه چجوریاس؟
اقتصاد‌دان: بالاخره این بنزین رو می‌خوان چی‌کار کنن؟ یه سوال دیگه: می‌دونی اصلاً‌ درآمد نفتی ایران چقده؟
وکیل: من اگه بخوام حضانت بچه‌ام رو بگیرم چی‌کار باید بکنم؟
روان‌شناس: من الان یه چند وقتیه بچه‌ام شبا جاشو خیس می‌کنه، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، حالا چی‌کار می‌تونی برام بکنی؟
تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم،‌ نظر تو چیه؟

شنبه 25 مهر 1388

 

 

1:روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! (این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه)

۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن

۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین

۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین

۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین

۶: همسرتون رو با اسم یه خانم دیگه صدا بزنین

۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین

۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین

۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین

۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه

۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین  

 

بقیش تو ادامه مطلب 

 

ادامه مطلب ...
یکشنبه 12 مهر 1388

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار : 

 سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟  

و کسی جوابی نداد چون : 

 در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟ 

 در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ 

 در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟  

در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟  

در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه ؟  

 

                   *نظر یادتون نره* 

یکشنبه 29 شهریور 1388

 

 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به  مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. 

 آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و  امتحان بدهند.  

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند..... 

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: 

 « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!! 

چهارشنبه 18 شهریور 1388

شبی که باید در عاشقی ثابتقدم بود. در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و احیا گرفت و به نیایش پرداخت و کار خیر کرد و صالحات به جا آورد و به نیازمندان رسید و دانایی طلبید و به دانشآموزی پرداخت.
***
شب قدر، شبی که باید به یاد روی محبوب عزیز، آن یار پنهان رخسار، با دردمندیهای عاشقانه نالید و دیدار او را از خدای طلبید.
***
شب قدر، شبی که شیاطین در بند اسارتند و آدمیان ایمن از آنها.
***
شبی که در آن خطاب میآید: کجایند جوانمردان شبخیز که در آرزوی دیدار، بیخواب و بیآرام بودهاند و در راه عشق شربت بلا نوشیدهاند، تا خستگی ایشان را مرهم گذاریم و اندر این شب قدر ایشان را با قدر و منزلت گردانیم؛ که امشب، شب نوازش بندگان است و وقت توبه گنهکاران.
***

ادامه مطلب ...
شنبه 7 شهریور 1388

عشق کامپیوتری

کاشکی مانیتورت بودم همیشه رخ به رخت بودم ...

کاشکی کیبوردت بودم همیشه در انگشتات بودم ...

کاشکی هدفونت بودم همیشه در گوشت بودم ...

کاشکی موست بودم همیشه تو مشتت بودم ...

کاشکی پسوردت بودم همیشه توی فکرت بودم...

 

شنبه 31 مرداد 1388

 

1 یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن

2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته

3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه

4 ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره

6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برمیگردی که موبایلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله

9 الان در حالیکه این مطلب رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

10 اینقدر سرگرم خوندن این مطلب بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره

11 الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی

13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی.

 

چهارشنبه 28 مرداد 1388

عشق

اسپانیایی ها میگن: "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است ."

ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو !"

ایرانی ها میگن: "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود"

سه شنبه 20 مرداد 1388

دوره و زمونه

دهقان فداکار پیر شده،

چوپان دروغگوعزیز شده،

شنگول و منگول گرگ شدن،

کوکب حوصله مهمون رو نداره،

کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه،

روباه وکلاغ دستشون تو یه کاسه اس،

حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده،

آرش کمانگیر معتاد شده،

شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی،

رستم اسبش  روفروخته یه موتور خریده و با اسفندیار میرن کیف قاپی.

واقعا" چه دوره زمونه ای شده !؟!؟!

<<    1      2      3    >>